همیشه رقص با یاختههای مرگ، مرا به سرچشمه میبرد. به آن لوحی که اوراق دفتر زندگی را در کالبد خویش در آغوش کشیده. شب است ؛ و آنگاه که همه خوابند، سرچشمه میجوشد. بسان آتشفشانی که برون میریزد غیبِ درونش را . روزهای بی انتهایی که در پس شبهای بی انتها میآیند. زندگیهایی که از زهدان مرگ زاده میشوند. و مرگهایی که از حنجرهی زندگی، بسان آوایی مرموز، نواخته میشوند. چه خلود مهیبیست غوطه خوردن بر امواج آرام قلب . آنجا که ابدیت زمان، افقهای مکنون جهانها را برون میریزد. این خورشید است که از افق قلب تو، هر روز برای اولین بار طلوع میکند و نوازش انوار مهربانش، تو را میکشاند به لمس دوبارهی پوست مرگ ... سکر عجیبی دارد نوازش تن زندگی، وقتی هماغوش مرگی. جولانی همچون فرورفتن در تمام برکههای آگاهی. و چه سکوتی دارد، نوازش تن مرگ، به هنگام آمیزش با زندگی. زندگی، فرسایش غریبانهایست وقتیکه بی آهنگ مرگ نواخته میشود. برون از انس با مرگ، زندگی جز لولیدن در خرابههای "هبوط" و خرد شدن زیر چرخ ارابههای "سعی"، چیزی نیست. آمیزش با مرگست که به حیات، پویایی و قدرت خلق میبخشد. جز فرو رفتن در غیب، راهی برای آفرینش و سرودن زندگی نیست. میدانم آنجا که درخت زندگی در رقص است، مرگ به سکوت مینشیند، و آنگاه که کوهِ مرگ در خنیاگریست، زندگی بسان زنی دراز کشیده بر بستر نرم "خیال"، در انتظار زایش است. زندگی را میبایست از آغوش "مرگ" بیرون کشید. از آنسوی مغاکهای بیگذر. از قلب ارتعاشهای مکتوم عدم. از آنجا که هستی با نیستی درآمیخته. از آنجا که خمیر اشیاء، به انتظار دستهای خیال توست. &
برچسب:
نویسنده: آوا حسینپور
عزیز قلبم؛
آیا روزی بخاطر خواهی آورد شبهایی را که دست فرشتگان، هدایای کوچکی را که برای جهان تو، بزرگترین ها بود، زیر بالشت میگذاشتند؟
کاش هیچگاه آنقدر بزرگ نمیشدی که بفهمی فرشته، من بودم! چقدر شیرین بود کودک بودن تو و فرشته بودن من ...
کاش هنوز هم خدا ابرها را فوت میکرد، و ستارهها فرشتگانش بودند...
نوشته شده در شنبه ۱۴۰۱/۰۴/۱۱ساعت 8:45 توسط هارپوكرات| |
برچسب:
نویسنده: آوا حسینپور